|
گونه هایت اگر چه یخ می بست پایت امّا نداشت تردیدی می رسیدی به قلّه و از نُو، خوشه ها را دوباره می چیدی
کوچه های مسیر پُر می شد از دعا و نگاه و دلشوره می نشستی خیالِ ماهت را می کشیدی کنار ناهیدی
چه قَدَر نور و موج حل کردی، چه قدر جبر و ایده و اِبهام
تبِ داغ ِ جنوبی ات کم شد سهمت آن روز از شمال آمد قطبِ آهنربا عوض می شد مثلِ حال و هوای تبعیدی
می رسد پشت این خیابان ها ، خطّّی از سازمان امنیّت خطّ قرمز نمی رسد امّا ، به مفاهیم سبز تجریدی
به غنایی رسیده بودی که؛ نرسیدی به نیمه ی عمرت رسمِ منظومه ی شما این است انفجار و طلوعِ جاویدی
رفتی از این مدارِ تو در تو ...... وحده لا اله الا هو آیه آیه ستاره ی توحید آنچه نادیدنی ست آن دیدی ********* " دلِ هر ذرّه را که بشکافی آفتابیش در میان بینی " بی تو من ذرّه ذرّه می سوزم در دلِ سال های خورشیدی
کلمات کلیدی؛ خوشه ، نور ،موج ، جبر، ایده ، ابهام، قطب، غنا، نیمه عمر،مدار،منظومه، ذرّه و.... با ایهامی که دارند از اصطلاحات فیزیک هسته ای و ریاضی اند. + نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در شنبه سوم فروردین 1392 و ساعت
21:48 |
پهبادها که تحقیر شدند ژنرال های شکست خورده رؤیاهای کودکانه ی یک درصدی ها را به گردن " آرگو " انداختند خاکبازی که تمام شد شعله ها چارشنبه سوری اند در آستانه ی گداخت گرگم به هوای بچّه های غزّه شیمون پرز را هالیوودی کرد و ماهم از بیست درصدمان گذشتیم !!!!!
********
+ نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در شنبه دوازدهم اسفند 1391 و ساعت
22:20 |
امروز در شرایط "بدر و خیبریم " نه " شعب ابیطالب " ( امام خامنه ای ) ![]() آذر رسید چون که به تقویم ِ سیب ها گُل کن به روی شاخه ی اَمَّن یُجیب ها باید بهار گمشده ای را بیاوری با خود به کوچه باغ ِ قنوتِ غریب ها پُر کرده است چشمه ی خورشیدِ غرب را گرد و غبار مبهم کوچ حبیب ها شاید غزل دوباره به پایان ِ خود رسد از ارتفاع ِ فتنه ی مردم فریب ها مسجد بساز و زود خبر کن مؤذّنی جمعی نشسته اند کنارِ صلیب ها دستی برای پرچم ِ زنبق تکان بده آهی بکش به رسم ِ عبور شکیب ها شمعی به خواب نیمه شب ِ پیله ها ببر دل را بزن به برکه ی زرد ِ لهیب ها غم را مرور کرده ای تا بگذری ز خود پل بسته ای میان ِ فراز و نشیب ها لبخند خویش را به تن ِ خسته ای نشان تا بشکنند سلسله ها را نجیب ها سیمرغ ِ قاف ِ همّت این قوم پَرزند نوروز ِ نذر آید و وقف ِ نصیب ها ##### فصل ِ جهاد آمد و سال ِ حمایت است هنگام ِ بدر و خیبر و فتحُن قریب ها
+ نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 و ساعت
22:39 |
![]() آمدی پنجره ای باز شد از سمتِ عبورت چهره افروختی و شب پره ها خیره به نورت یک نفر شهرِ مرا برد به آبادی چشمت مانده در خاطره ها جلوه ی سی سال حضورت تو پُر از زمزمه ی سرخِ مَزامیرِ حسینی (ع) خطبه می خوانی وخون می چکد از حلقِ زبورت اشک می ریزی و در فکر رفیقانِ شهیدی ردِّ پروازِ همه حکّ شده بر قلب صبورت لِمَنِ المُلکُ به لب .... زائر چشمان تو هستم تو رضا هستی و آهوی خراسان تو هستم لرزه ای بر تنِ این قافیه افتاد ، گسل شد بیت هایم همه بشکوه تر از / تاج محل/ شد هوسی آمد و یکمرتبه سَد کرد هوا را دل شکستیم به فتوای تو و مسئله حل شد سیّدِ فاضلی از سلسله ی آل عبایی شَطَح ِ کافری ام با نَفَست باز غزل شد یک طرف خطبه ی تقوای تو جاری شده درمن یک طرف قصّه ی شرم آور اصحابِ جَمَل شد داد از اندیشه ی طغیانگر و بیداد ز دردم کمکم کن که به دنبال ِ خودم هیچ نگردم رایتِ فتح به کف داری و سردار ترینی مثل ِ عبّاس ......، عمویت تو علمدارترینی ضامن ِ ما شده ای تا دلِ صیّاد بسوزد دست در دستِ علی داری و عمّار ترینی اَینَما کُنتُ بخوانم که مبارک سحری تو در شب اَم نافله می خوانی و بیدار ترینی فرصتِ خالِ لبی آمد و ترتیلِ صدایی چشم ِ بیمار....، تو هم دیدی و بیمارترینی اهل ِمنظومه ی زهرایی ی وَالشّمس و ضُحایی نورُکُم واحِد و از نسل ِ مَصابیحِ هُدایی ضَرَبَ ، یَضرِبُ نَه... کشته ی مضرابِ توهستم پرده ای خواندم و در پرده ی مهتاب تو هستم لبِ سرچشمه ی توحیدی ی این حوزه رسیدم تشنه ی حالتِ عرفانی ی طُلّابِ تو هستم یا علی گفتم و در حیرتِ قد قامت عشقت ابن ِآشوب ترین گوشه ی محراب تو هستم ابنِ طاووسِ من اینک تو بخوان روضه ی جَدّت که مسلمان شدم و شیعه ی بیتاب تو هستم نه دگر منتظرِ محتشم و شعر و حروفم یا قَتیلَ العَبَراتی تو بخوان شرح ِ لُهوفم + نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در شنبه بیست و دوم مهر 1391 و ساعت
22:51 |
به رسمِ شاپرک های تو سوت و کور می آیم
به این بیگانه می خندند و من مغرور می آیم
دلت آخِر به حالِ من ... زبانم لال ... می سوزد
سرِ قول و قرارِ خویش چشمم کور .... می آیم
تو از بالای / سایه - روشنِ/ یک بید می تابی
من از سمتی که مجنون می خورد هاشور می آیم
اگر پایش بیفتد / پا به پای / سربداران ات
خراسانی تر از عطّارِ نیشابور می آیم
غزل کردم خیالِ / واژه پازل های / باغت را
خودم بی پا وسر چون قطعه ای ناجور می آیم
شب است و غرقِ تکرار دیالوگ های فردایم
سحر می ترسم از اغراق و دورادور می آیم
به سوی قبله ات رو می کنم بعد از نمازی که :
سلام ای بچّه آهوها ..... وَ با تنبور می آیم
******
منم دربیستون هایی که حسرت می خورد تاکش
تو با رازی که شیرین می شود انگور می آیی
+ نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در پنجشنبه ششم مهر 1391 و ساعت
23:42 |
ای که از شوقِ تو آیینه سحـرخیـز شده کوچه ی معـرفت از نورِ تو لبـریز شده
هستی آرایه ی چشمان تو را یاد گرفت واژه پردازی ی قرآن تو را یاد گرفت
همه در باورمان روحِ مجرّد شده ایم امّتِ یکدل آییــن محمّـــد شده ایم
پُرشد از زمزمه ی رودِ تجـلّی شب ما خیمه زد در گذرِ قــافله ها مذهب ما
این زمین منتظـر آمدنت بود که ماند سرزمینِ من و مولا شدنت بود که ماند
همه در پَرتوِ منظومه ی تونــور شدیم با گُل و باغ و می و پنجـره محشور شدیم
دلِ ما عـرصه ی عرفانیِ آیینِ تـو شد آیه ی بودنمان سوره ی یاسینِ تـو شد
پَــروبال آمد و مدیـونِ بلال تـو شدیم همه پروانه ی مجنون جمال تـو شدیم
گُلِ ایلافِ قُــرَیشیم اگـر، ایلِ تــوایم قـومِ سبـزیم همانیم که تمثیـلِ تـوایم
عــــاشق آلِ عبــاایم که محبــوب شدیم مست و مجنـونِ شماایم اگـــر خوب شدیم
مَردُمِ عصــرِظهـــوریم خدا خواست چنین جاری ازچشمه ی نوریم خدا خواست چنین
+ نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در جمعه سی و یکم شهریور 1391 و ساعت
9:36 |
![]() آهِ فروردینیِ داغِ شقایق شعله ور شد شعرم از بیداد پاییز منافق شعله ور شد
باز هم بغض ِ سحر گل کرد در پایانه ی شب دفتر منظومه های صبحِ صادق شعله ور شد
سینه در محدوده ی آذر سراسر گّر گرفت و لحظه ها در کودتای صبر عاشق شعله ور شد
کو ضریحی تا بر آن بنـدم دخیلِ واژه ها را؟ این غزل هم پشتِ دیوار حقایق شعله ور شد
یاسِ زخمی می شناسد کوچه ی گلمیخ ها را ردّپای بیعت خونین سابق شعله ور شد
تا گُل نرگس زیارتنامه اش را خواند.... نم نم شیعه ی کوی غریب آن مناطق شعله ور شد
شاعری در انزوای حسرتِ رؤیایی خود در تبِ بوسیدن قرآنِ ناطق شعله ور شد
+ نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 و ساعت
16:20 |
![]() بتاب و روشنی بـده به ايـن حصار بسته ام
و زنده كن به معجزی جوانه های هسته ام تبرتبر به شاخه ام نشسته زخمِ كينه ها بــده دوبـاره غنچه ای به دست پينه بسته ام اميرِ شهر باوری تو حيدری دلاوری بدم روانِ تازه ای به قالب شكسته ام تو ذوالفقارِ آهِ من تو قبله ی نگاه من مدد رسان یا علی به زانوان خسته ام به كوفه كوفه خون دل كه خورده ايم وخورده ای از عمر وعاصِ وسوسه بريـده ام گسسته ام اشاره ای كن و ببين خروش و جزر و مـدّ من به پا شــوی به پا شــوم نشسته ای نشسته ام به لاله های پرپرت به مالك و اَبیذَرت که جزهوای چفیه ات به هیچ دل نبسته ام + نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در پنجشنبه نهم شهریور 1391 و ساعت
14:54 |
![]() میان ِ باغ ِ خود وقتی پُراز اندوه پاییزی و مثل بید مجنونی به فکر بغض جالیزی دوباره می شوی سرشار از آواز آبادی به بالینت اگر آیند دخترهای تبریزی ![]()
+ نوشته شده توسط مصطفی پورکریمی ( ملایری ) در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 و ساعت
1:12 |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||